دو شنبه 17 آذر 1393
ن : سارا

ئه وینار

خودایا ای خودای ژین و ژیانم      

خودایا خوت بده ی ئه من و ئه مانم

دلم پرله غه می دابرانی یاره           

غه می دووری و غه می وه رزی وه هاره

ئه من شه یدام وه کوو بولبول له شاخان 

ئه من وه یلان وه کوو شاعیر له باخان

مه گه ر نالین که عشق ته مه ن نه ناسه؟

مه گه ر نالین دلی عاشق هه یا سه؟

به لی عاشقم دلم وه ک مانگی زیرین

وه کوو داسیکی تیژ و خرمه ی ئه سرین

هه موو کاتیک له من دا  شین و  رو رو

هه موی بو تو ده رژی  ئه سرین به ئاسو

ده سا ئه ی  یاری من عه شقی  چه و ساوه

ئه وا هاتم به لام مردوو  له  یاوه

غه می دووریت ببینه پیرت کردم

ژیانم خسته به ر پیت به س نه مردم

به لی ئازیزی گیانان ،دوسی بی باک

ئه من هاتم به شونت به دلیکی پاک

له بیرت دی که  ده دکوت چاوه جووانه

ده لی شه وقی هه مو لای نیشتمانه

به من ده دکوت  که  قه د  ناچی له یادم

تویی ته نیا غه م و  عه شق و مورادم

ده سا  ئه ی خه لکی شارم بوم بریژن

هه موو فرمیسکه کانتان پر به بیژن

که ئه سرینان  ببی قورسه لا فاویک

که بمنیژی له به ر  مالی هه تاویک

هه تاویکی  وه کوو تو یاری ئازیز

که به س یادت  بووه له  دلی من دا  ریز

به لام  با  شتیک  بلیم یاری  شیرینم

که  پیت بروایی بده م که دلی شینم

هه موو کاتیک له هه ر  لاییک بو  تویه

دل  و  ئاسکی  ده روونم  یادی  تویه

**((سمیه گویلی))**




یک شنبه 9 آذر 1393
ن : سارا

دلتنگی

ازت راه ها دور نمی رم

تو همین جا منتظرم باش

به گنجشک ها گفته ام

هوای دلتنگی ات را داشته باشند تا من برگردم

**((رویا سهرابی))**




یک شنبه 9 آذر 1393
ن : سارا

پند گیتی

با انسان هایی که با شما رفتار ناشایستی دارند

مانند خودشان با آنها رفتار نکنید،چون شما

هم مانند آنها می شوید


در دنیا،هر کاری سختی خودش را دارد

اما ،علاقه هاست که سختی ها را

آسان می کند.

**((گیتی حیدرنیا))**




دو شنبه 3 آذر 1393
ن : سارا

همه ی وجود...

من شیفته ی او شدم

لحظاتی که با او بودم،جانم در حالِ سجود بود.

تب داشتم،می سوختم،اما سوختنی لذت بخش.

در آن لحظات با روح زمین و زمان در ارتباط بودم.

گیجیِِ خاصی داشتم .رنگ بود،نور بود،مرا...صدایی که همه ی

وجودم را فراگرفته بود.

صدایی آسمانی که همه جا را رنگین کرده بود.

در آن لحظات ،من تکیه گاه آفرینش را به خوبی می دیدم

و محرابش را به وضوح تماشا می کردم.

**((سوما حبیب زاده))**




دو شنبه 3 آذر 1393
ن : سارا

می مانم

می مانم

تنها می مانم

برای تو  می مانم

آنقدر می مانم که در و دیوار خانه بپوسد،

بشکند و فرو بریزد.

من می مانم  و چارچوب آهنی خانه.

در باران و گرما،برف و سرما،زمستان و پاییز،

طلوع و غروب ِ خورشید منتظر می مانم،

چارچوب ِآهنی طاقت نمی آورد،زیر شکنجه رنگ می بازد.

مقاومت ِ خود را از دست می دهد،ترد می شود و با ضربه ی یک برگ فرو می ریزد.

اما من هستم،هنوز هستم...مانده ام .

بدنم کرخت شده،رنگ ِ برفِ زمستان.

چشمانم شب شده،شبِ گرمِ تابستان.

مو هایم باد شده،روی برگ ِ درختان .تو نیامدی...

می خواهم خاک شوم،اصل شوم ،راستش را بخواهی من معشوق ِ بزرگتری دارم

که او مرا اینگونه می خواهد.

از جنس طبیعتش،به زلالی باران،به خنکی باد ، به سفیدی برف،به روشنی آفتاب.

از تو ممنونم که نیامدی اما من رسیدم...

**((سارا ویسیان))**




دو شنبه 3 آذر 1393
ن : سارا

*عشق*

این جذبه ی الهی یعنی عشق که مقامی طلایی دارد

مرا ناگهان به جهان حقیقت رهبری کرد

مانند سیل خروشان آمد و با امواج ِ

کوه پیکرش تمام سنت های دیرین را شکست.

**((سوما حبیب زاده))**




دو شنبه 3 آذر 1393
ن : سارا

آینه

آینه می گوید:پیر شدی ...موهای مشکی ات سپید شده...

عیبی ندارد آینه!موهایم را رنگ می کنم...دوباره جوان می شوم

دلم با بغض می گوید: می شود مرا هم رنگ کنی ؟...

زیر لب می گویم :دلکم ، کدام تکه ات را رنگ کنم...؟!؟

**((رویا سهرابی))**




دو شنبه 3 آذر 1393
ن : سارا

کاریکلماتور های من(3)

نفس...نفس...بی نفس...

چشم،چشم یک عینک

بکش،بکش آرزویی تا بانی زندگی یعنی...

زندگی، بالاتر از پرهای عقابی در اوج


حسرت ها جمع می شوند و بغض ها می آیند

بغض ها جمع می شوند و گریه ها نمی آیند و

نیامدن ها می آیند.


قفس...قفس...در حسرت یک پنجره

ای کاش می شد از وسط تو گذشت

ها کردن روی شیشه سرد،امید گرمایی که نیست.

 

مانده ام تنها پشت پنجره، به انتظار صدای کفش هایی که

هرگز شنیده نشد.

**((سولماز محمدی))**




یک شنبه 2 آذر 1393
ن : سارا

کفش های پاره

وقتی برف می بارد،پولدار که باشی برف بهانه ای

می شود برای لباس ِ نو خریدن،

با دوستان به اسکی رفتن و تفریح کردن و ...

اما، خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد...

از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر تا غم پاره بودن کفشهایت!!

خدایا! چرا باید پول تعیین کند...برف نعمت است یا عذاب؟؟

**((رویا سهرابی))**




دو شنبه 19 آبان 1393
ن : سارا

دوست

ای دوست!دردی به یادگار دارم.هرگاه اشک می ریزم

در قطرات اشک هایم ،تنها تو را می بینم،

دوست دارم همیشه اشک بریزم تا تو در کنارم باشی...

**((سولماز محمدی))**




دو شنبه 19 آبان 1393
ن : سارا

قلم زرین

قلم زرین سرنوشت ،سرنوشت انسان ها را می نوشت.

وقتی نوبت به من رسیدجوهر طلاییش ریخت

با جوهر سیاهی روی پیشانی ام نوشت:

که ای سیاه چاره ،تو ای اسیر سرنوشت...

**((سولماز محمدی))**




دو شنبه 19 آبان 1393
ن : سارا

گریه ابر

دیشب به یادت بهاری شدم             و با گریه ابر جاری شدم

دوباره دلم بوی یاران گرفت              و با یاد آن لحظه جان گرفت

همان لحظه ای که پایان نداشت      و حتی زمینش بیابان نداشت

و آن روزها که گم شدیم                 و در خلوت کوچه مان گم شدیم

من آن روز ها شعر نو می شدم      و با خنده هایت دِرو می شدم

تو را مثل یک قصه می یافتم           و ناچار از غصه می باختم

همان غصه هایی که غم می شدند   وبا خنده های تو کم می شدند 

تورا یک شب آرام دزدید و رفت         و آن میخک سرنخ را چید و رفت

همان میخکی را که رنگ تو بود      و شاید صدای قشنگ تو بود

و من باز هم نوبهاری شدم           وبا گریه ابر جاری شدم

**((سولماز محمدی))**




شنبه 17 آبان 1393
ن : سارا

کاش...

کاش دل ها آنقدر پاک و خالص بودند که

دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد...

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را

نثار گونه های خشک کویر می کرد...

کاش واژه ی حقیقت آنقدر با لب ها صمیمی بود

که برای بیان کردن آن نیازی به شهامت نبود...

کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود...

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد..

و ای  کاش دوستی به قدری حرمت داشت که

شکستنش به این زودی ها رخ نمی داد...

**((ساحل عبدالملکی))**




شنبه 17 آبان 1393
ن : سارا

دوستت دارم

دوست دارم پاک کنم همه ی ((دوست دارم ))هایی رو که تو قلبم نوشتی

و بعدش با خیال راحت بگم:ای کاش هیچ وقت دوست نداشتم،

ولی نه اعتراف می کنم،افتخار می کنم به این دوست داشتن

و دوست داشته شدن،

یادته گفتی آخر همه دوست داشتن ها رسیدن نیست؟

تو گفتی و من شنیدم!تو خط موازی منی و من به خاطر تو شکستم!

ولی تو به راهت ادامه دادی!من سکوت می کنم!همین...

**((ساحل عبدالملکی))**




جمعه 9 آبان 1393
ن : سارا

داستانک

پسربچه ای سنگک می فروخت

 

چند ساعتی از سیزدهمین روز سال گذشته بود.

**((سارا صادقی))**

 

 

 




پنج شنبه 8 آبان 1393
ن : سارا

کاریکلماتور های من(2)

1.من ندار بودم،عروسک قصه ام پر کشید و رفت،

دارا که باشی ،سارا با پای خودش سراغت می آید.

2.داشتن ِ دوست چیست؟

دوست داشتن ِ .

3.دلت را مانند دریا کن که گه صاف است و گه پر تلاطم.

4.خدایا مرا در برابر مشکلاتم به مانند کوهی بدان استوار و پابرجا

و به مانند دریا بزرگ و

به مانند آسمان صاف و

به مانند کویر گرم و

به مانند آتش سوزان.

5.مانند کوه باش!کوه پرصلابتی که در برابر مشکلات زندگی

استوار ایستاده است.زندگی را با علم شروع کن چون گفته اند:

ز گهواره تا گور دانش بجوی.

**((سولماز محمدی)**




سه شنبه 6 آبان 1393
ن : سارا

مرگ دل

ای دل بنشین درد دلت را رو  کن           لب واکن و با واژه بزن ،جادو کن

ای دل مگذار از دم خود دود شوم           عشقم ،مپسند این همه نابود

آتش بزن!این نامه ی من سوختنی ست  ابیات پر از داغ من آتش زدنی ست

من را بگذار عشق زمین گیر کند            این زخم سراسیمه مرا پیر کند

من زندگی ام پچ پچ مردم شده است     بازیچه ی اطفال کهنسال شده است

من زندگی ام قصه ی مردم شده است   یک دل وسط زندگی ام گم شده است

می سوزم و می گریم و جان می گیرم    با این همه هر بار زبان می گیرم.

**((سمیه گویلی))** 





شنبه 3 آبان 1393
ن : سارا

آزادی

کجایی ای زن ایرانی؟آزادی را فریاد بزن

فریاد بزن رهایی را،زندگی را فریاد بزن

تو که در این دنیا رنگی از شادی ندیدی

تو که هر لحظه ضعیف بودن را به دوش کشیدی

تو که در زندگی خوشی ندیدی

تو که عشق را به رخ عالم کشیدی

فریاد بزن عشق را،خدایت را فریاد بزن

بودنت را ،زنده بودنت را فریاد بزن

تو که آفریده ی دست خدایی

تو که از جنس برگ نازک گلهایی

به خاطر ثابت کردنت،مادر بودنت را فریاد بزن

تو که غمخوار مرد و نامردهای دنیایی

تو که حمال نسل های بی وفایی

فریاد بزن رنج کشیده ام،همدمت را فریاد بزن

من زنم،من مادرم را فریاد بزن.

**((زهرا امینی))**




شنبه 3 آبان 1393
ن : سارا

هوای باران

این روزهای زرد و نارنجی زود دلم می گیرد

باز بوی خاک مرا می برد به آسمان ها

باز دلم می خواهد بروم زیر درختان سرو

و قطرات باران را آرام آرام لمس کنم

این دلتنگی ها باز به سرم می افتد،باز دلم

می کند هوای باران،هوای باران

من خیس خیس از کنار عابران رد می شوم

با توجه به چتری که بر سر دارند

تمام جاده ها را طی می کنم تا ،آبیِ آبی شوم.

**((هاوژین حسن زاده))**




پنج شنبه 1 آبان 1393
ن : سارا

شورش

حضرت آدم کار خوبی می کرد اگر او در بهشت می زیست و

شورش نمی کرد و میوه ی درخت دانش را نمی خورد.

اگر بی اراده می ماند بی عاطفه و مرده می ماند....

او ریسک کرد،او به خاطر آزادی بهشت را از دست داد.

**((سوما حبیب زاده))**




پنج شنبه 1 آبان 1393
ن : سارا

کاریکلماتور های من

1.پاییز شده اما هنوز برگ ها از درخت هانیفتادن،چون هنوز بهاری فکر می کنند.

بهاری فکر کردن برگ ها باعث شده هنوز از درخت ها جدا نشوند.

2.دیشب باد دلش برام تنگ شده بود برای همین مرا بارها بوسید.

3.میگن وقتی روی ساحل راه میری امواجش یک عمر برای بوسیدن

جای پاهات میان و میرن . اما این طور نیست ،تو برای این روی ساحل

راه میری که پاهای تو امواج را در آغوش بکشد.اما آنها بارها به عقب بر می گردند.

4.باهم بودن یعنی مثل بند کفش هایی که خوب به هم گره زده شده تا کفش بتواند راه برود.

5.بعضی ها میگن خواب به چشمم نمیاد .اما این

آنها هستند که سراغ خواب می روند نه خواب سراغ آنها.

6.صدای ساعت همیشه میگه تیک ،تاک.چرا یکبار نمیگه تاک ،تیک؟

7.این همیشه پنجره است که آغوشش را به روی باد باز می کند تا از پنجره بیاد تو.

8.من از دیدن گردنبند طلایی بر گردن همسایه دانستم که

ناکس،کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها.

9.همه می گویند پدر عاشقی بسوزد.اما،تو این دوره  و زمانه

باید گفت پدر بی پولی بسوزد.

10.تعادل همچون آتشه، مراقب نباشی همه چیز را می سوزاند.

11.شکسته شدم از سکوت.

12.سکوتم ،سکوت رو شکست.

13.من با فکرم نقاشی کشیدم

من و فکرم با هم نقاشی کشیدیم.

14.در  از قفلش بیرون پرید.

15.دیدی که هیچ کس مرا یاد نکرد جز هیچ!

**((سولماز محمدی))**




پنج شنبه 1 آبان 1393
ن : سارا

درد

و این است زندگی

روزی مرا می خنداند،از ازیاد دردهایم

روزی مرا می گریاند،از التیام دردهایم

من نمی گویم زندگی پر از درد است،مرهم نیز دارد.

فقط برای بهبودش کمی درد می کشم

التیامِ زخم درد دارد.....

من خندیدم...

می خندم..

به نامردمی ها می خندم....

**((سوما حبیب زاده))**




پنج شنبه 1 آبان 1393
ن : سارا

تق،تق،تق

تق،تق،تق.

صدای گام های خانمی است که کفش های

پاشنه بلند پوشیده است.

گویی راه می رود و  دَر می زند.دَر میزند؟


تق ، تق، تق...

دَر که را می زند! با کفش های پاشنه بلند که در نمی زنند؟!

به خیالم.

دَر زمین را می زند و منتظر است زمین دَر را به رویش بگشاید.

**((ماریه رضایی))**




سه شنبه 29 مهر 1393
ن : سارا

بي وفا

فصل پاييز شده و دوباره

دلم از تو ياد كرده ستاره

جاي خالي ات مثل هميشه

دلم را كرده ريشه ريشه

انتظار داشتم براي يكبار

بزني بر در خانه،فقط يكبار

**((سولماز محمدي))**




سه شنبه 29 مهر 1393
ن : سارا

فيلسوف ديوانه

به من مي گويند:كه تو هم نظير بعضي از فيلسوفان كه در پايان عمر

ديوانه شده اند، ديوانه شده اي و مهمل مي گويي

من ممكن است ديوانگي را قبول كنم،زيرا هنوز بين عقل و جنون تفاوت

عقلايي پيدا نشده است.

ولي شما كه عاقل هستيد چه مي گوييد؟...

**((سوما حبيب زاده))**




سه شنبه 29 مهر 1393
ن : سارا

دير آمدي!!!

"آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟"

بي وفا حالا كه من نيستم در دنيا چرا؟

اي نوش داروي من دير آمدي

بگو چرا پس از مرگ سهراب آمدي؟

به تعداد عمر يك زمان منتظرت بودم

ولي بسيار دير آمدي اي مهربانم

خود زمان زيستن از تو يادها كردم

و با ياد تو زندگي را پير كردم

چه گويم كه بارها گفته ام درد دلم

اما باز ندانستي چه بود درد دلم

چه گويم كه بسيار دير آمدي

همه رفتند و خفتند،دير آمدي

**((سولماز محمدي))**

 




سه شنبه 29 مهر 1393
ن : سارا

ابديت

با سروپاي برهنه نظير ديوانگان در سنگلاخ هاي دنيا بدويد و فرياد بزنيد

و سر خودرا به كوه ها و سخره ها بكوبيد ،شايد

خدا صداي شما را بشنود  و يا به شما بگويد كه چرا به وجود آمده ايد؟؟!

**((سوما حبيب زاده))**




سه شنبه 29 مهر 1393
ن : سارا

اينجا

اينجا تقدير آبي و آسماني نيست

كه سرخ و آتشين است.

من در اين شهر كوچك مي بينم

جوان هايي را كه،با مدرك كارشناسي ارشد

رشته هاي پيراپزشكي،پشت فرمان هاي

بدقلق تاكسي هاي مدل70 مو سفيد مي كنند........

**((ماريه رضايي))**




سه شنبه 29 مهر 1393
ن : سارا

گل ريشه

ديشب از پشت شيشه                  بارون مي باريد ريشه ريشه

ناگهان ديدم از دور يك گل بيشه       در هوا مي چرخيد همچون فرشته

آمدو چرخيد،نشست روي شانه ام  گفت از اوضاع زمانه ام

ناگهان به وجد آمدم از او                 چرخيد و در گوشم خواند،او

منم از زيبايي هاي هستي             تك گل سخنگوي هستي

چه بگويم بسيار زيبا بود او                زيباتر از زيبارويان بود او


بعد چشم هايم را بستم و به خواب رفتم،هنگامي كه بيدار شدم اتفاقي نيفتاده بود و تنها ديدم دست خواهرم را روي شانه ام.

**((سولماز محمدي))**




دو شنبه 28 مهر 1393
ن : سارا

خاطره

خاطره ات گيج ميشود

ميان حرف ها و ساعات بيداري

در لحظاتي از روز بلند

يا درانتهاي شب

روي كاغذ ها

براي چند ثانيه

زير پلك هايم زنده ميشود

درنگاهي گذرا

روي نبض كوچه

مي لغزد و مي ميرد.

**((پرشنگ رحمان نژاد))**




صفحه قبل 1 2 صفحه بعد